رمانهم خونه قسمت پنجم
ღ دنیای رمان ღ داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی همخونه (قسمت پنجم ) - بچه ها ، اون پسره كه گفتم همسايمونه و دنبالم تا دم دانشگاه راه افتاد ، دم درشون وايستاده! فكر كنم مامانش برامون آش آورده! فرناز گفت :" بابا اين آش خوردن داره، برو بگير!" نرگس گفت: " مي شه ببينيمش؟!" - آره از پنجره، فقط تابلو نشين ها! فرناز گفت:"تو برو ، اون با من!" يلدا پله ها را دو تا يكي كرد و پايين آمد و سلام و عليك كنان آش را گرفت . پسر همسايه هم چنان ايستاده بود و نگاهش مي كرد. زن همسايه كه گويي براي خريد به م...
نویسنده :
فهیمه
2:22


