، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

ماجون

بدون عنوان

طرز تهیه پیتزا مخلوط   لذت درست کردن یک پیتزای خوشمزه در آشپزخانه منزل را با روش تهیه سایت نمناک تجربه کنید. یک پیتزای مخلوط خوشمزه و دلچسب در سایت نمناک تقدیم به کدبانوهای ایرانی می شود. بازدید : 427,554 نفر   موادلازم: گوشت چرخ کرده     200گرم فلفل دلمه ای         1عدد رب گوجه فرنگی       3قاشق غذاخوری قارچ                     200گرم پیاز                     ...
27 شهريور 1395

بدون عنوان

    پیتزا مخلوط مخصوص   گوشت چرخ کرده 200 گرم   .  فلفل دلمه ای 1 عدد  .   رب گوجه فرنگی 2 قاشق غذاخوری   قارچ 200 گرم  .  پیاز 1 عدد   .   کالباس 200 گرم   .  پنیر پیتزا مقدار لازم   .  زیتون و آویشن مقدار لازم    طرز تهیه پیتزا مخلوط : پیاز را خرد کنید و درون ماهتابه با مقداری روغن تفت دهید تا نرم شود سپس گوشت چرخ کرده ، پودر آویشن ، نمک و فلفل را اضافه کنید ؛ با حرارت ملایم مواد را تفت دهید و پس از اینکه گوشت سرخ شد از روی حرارت بردارید.   کالباس را مکعبی خرد کنی...
27 شهريور 1395

بدون عنوان

طرز تهیه لازانیا رولی سبزیجات منتشر شده در ماکارونی | پاستا | لازانیا | به وسیله ♥ بانو |   ۱۰ دیدگاه ۱۸,۴۶۶ بازدید   امتیاز دهید   4.4 امتیاز از 5 رای زمان آماده سازی 20 دقیقه زمان پخت 40 دقیقه   سطح مهارت متوسط دستور آشپزی مشاهده عکس و فیلم آموزشی تهیه این غذا دیدگاه ها سایز متن مواد لازم لازانیا 8 ورقه کدو سبز 2 عدد سیر 4 حبه روغن زیتون 2 قاشق غذاخوری پیاز 1 ع...
27 شهريور 1395

همخونه ( قسمت دوازدهم )

ღ دنیای رمان ღ داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی     همخونه ( قسمت دوازدهم ) روز بیست و هشتم بهمن ماه بود . خوشحالی زاید الوصف یلدا و فرناز اشک به چشمان نرگس آورد. نرگس عکس یونس را به آنها نشان داد. یلدا پسندید و گفت آخی مثل خودته. همیشه شوهرت رو همینجوری تصور میکردم. انگار از خیلی قبل میشناسمش... فرناز گفت آره. مبارکه. نرگس گفت مرسی. و خندید. یلدا گفت نرگس چه احساسی نسبت بهش داری؟ نرگس سری تکان داد و با چشمهای خجالتزده اش که گویی میخندید گفت والله دقیقا نمیدونم . خب یک آدم جدیده. برام هیجان آوره که باهاش حرف بزنم یا حتی بهش فکر کنم. وق...
31 تير 1395

همخونه ( قسمت یازدهم )

ღ دنیای رمان ღ داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی     همخونه ( قسمت یازدهم ) یلدا وقتی چشم باز کرد اتاق پر از نور و گرما بود.آفتاب دلپذیری در آمده و آسمان صاف صاف بود. دوباره چشمش را بست. احساس بدی نداشت. همه چیز را به خاطر داشت. با وجود آن که خیلی دیر خوابیده بود اما احساس میکرد خستگی اش کاملا برطرف شده و از شب گذشته خوشحالتر و امیدوارتر است. دلیلش را به وضوح نمیدانست . شاید بخاطر دیدن رفتار شهاب در آن نیمه شب بود. از اینکه شهاب در آنموقع از شب بخاطر دیدن او تلاش میکرد نور امیدی در دلش افتاده بود. که  حتی فکر نامزد شدن رسمی او هم این نور...
31 تير 1395

همخونه ( قسمت دهم )

ღ دنیای رمان ღ داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی     همخونه ( قسمت دهم ) یلدا همانطور که گفته بود یک ربع زودتر کلاس را ترک کرد و بعد از دو دقیقه نیز سهیل به او ملحق شد. هر دو با هم از دانشکده خارج شدند. سپیده که بیرون از دانشکده با چند تا از بچه ها مشغول صبحت بودند . برای یلدا دستی تکان داد. سهیل اتومبیل را روشن کرد و پیاده شد تا در را برای یلدا باز کند. یلدا سوار شد و سهیل اتومبیل را از محوطه ی خارجی دانشکده بیرون آورد و وارد خیابان اصلی شدند. گوشه ای اتومبیل را متوقف کرد یک لحظه دستهایش را روی فرمان گذاشت و نگاهی به یلدا انداخت. گویی موهبتی...
31 تير 1395

همخونه (قسمت نهم )

داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی     همخونه (قسمت نهم ) بعد از ظهر اولین روز بهمن ماه یلدا بعد از پایان کلاس یک راست به خانه آمد. قرار بود یک مطلب ادبی را به عنوان افتتاحیه ی شب  شعر برای فردای آن روز برگزار میشد آماده کند. برای همین سخت مشغول نوشتن و پاره کردن بود. زنگ در نواخته شد. یلدا همانطور که چشمش به نوشته ی آخری بود از جا برخاست و گوشی آیفون را برداشت و گفت بله. صدای مردانه ای گفت سلام میبخشید با آقای احسانی کار داشتم. آقا شهاب. ایشون تشریف ندارند. ببخشید خانم من یکی از دوستان آقا شهابم اگه ممکنه چند لحظه تشریف بیارید . من یک بسته براش...
31 تير 1395

رمان هم خونه قسمت هشتم

ღ دنیای رمان ღ داستان ... رمان ... رمان های زیبا ... رمان های عاشقانه ... رمان های جذاب و خواندنی     همخونه (قسمت هشتم ) صبح دل انگیز پانزدهم دیماه بود و یلدا احساس گذشته ها را داشت. مخصوصا وقتی پروانه خانم برای صبحانه خوردن صدایش کرد. با خوشحالی از جای برخاست و از پنجره حیاط را تماشا کرد. برف نمیامد اما همه جا سفید بود. مش حسین در حیاط بود و برف پارو میکرد. یلدا به سرعت روسری اش را روی سر انداخت و پنجره را باز کرد و  بلند گفت مش حسین سلام . همه رو پارو نکن. میخوام آدم برفی درست کنم.مش حسین خندید و سری تکان داد و گفت حواسم هست. دخترم دست نخوردهاش رو برات جدا کردم و  خندید. یلدا ش...
31 تير 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماجون می باشد