، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

ماجون

بدون عنوان

بالاخره طلسم شکست و فرصت شد دستور این توپکای خیــــــــــــــــــــــلی خوشمزه رو که خیلی از دوستان و آشنایان خواسته بودن با عکس مراحل بذارم و توی وب قرار بدم طرز تهیشو از وبلاگ دوست کدبانو و هنرمندم الهام جون برداشتم و هربار درست میکنم کلی دعاش میکنم شدید توصیه میشه درست کنید و حتما بار اول برای خودتون باشه تا قلقش دستتون بیاد   ادامه مطلب : مواد لازم: گوشت چرخ شده 350 گرم بادمجان کبابی1عددمتوسط فلفل دلمه کبابی 1 عدد کوچک برنج کته شده  1استکان(من برنج رو دودی میذارم) پودر پیاز 1ق چ پودر سیر یک و نیم ق چ .جعفری خرد شده کمی پیاز کوچک رنده شده و آب گرفته شده(حتماااا) یک عدد کوچک آرد سوخ...
10 تير 1395

بدون عنوان

داستان واقعی   سرنوشت تلخ و بدون سـانسـور یک دختر ایرانی در اروپا   خودش ميگويد: ايراني ام ديگه، پوستم کلفته! هر کي ديگه جاي من بود تا حالا صد دفعه مرده بود مارال يکي از هزاران دختران ايراني است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسي به کار مشغول هستند. به دليل بحرانهاي مداوم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و خانوادگي هرساله از ايران دختران و زنان بسياري به خارج فرار ميکنند. به اين گروه بايد تعداد دختراني که به نام ازدواج، کار يا ... توسط خانواده هايشان به فروش ميرسند و يا بوسيله باندهاي کودک ربا به خارج از کشور آورده ميشوند را افزود. بدشا...
9 تير 1395

بدون عنوان

داستان کوتاه وقتی زری حامله شد !!! چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۱۰:۲۵ ق.ظ زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند ...
8 تير 1395

بدون عنوان

داستان های دنباله دار داستان دنباله دار (۳):عاشقانه ای برای تو ۷۱۹۹ بازدید   توضیح: سلام دوستان، داستانی که در پیش رو دارید واقعی است. نویسنده شخصا با شخصیت اصلی داستان مصاحبه کرده و داستان را به شیوۀ رمان به رشتۀ تحریر در آورده است. در این صفحه ما روزانه ۸ قسمت از داستان را در دو نوبت ۴ قسمتی بارگزاری می کنیم.   #قسمت اول داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: با من ازدواج می کنید؟   .   توی دانشگاه مشهور بود به اینکه نه به دختری نگاه می کنه و نه اینکه، تا مجبور بشه با دختری حرف می زنه ... هر چند، گاهی حرف های دیگه ای هم پشت سرش می زدن ... .   .   تو...
6 تير 1395

بدون عنوان

دنباله دار داستان دنباله دار (۸): نسل سوخته ۱۶۸۲۴ بازدید   توضیح: سلام دوستان، داستانی که در پیش رو دارید واقعی است. نویسنده شخصا با شخصیت اصلی داستان مصاحبه کرده و داستان را به شیوۀ رمان به رشتۀ تحریر در آورده است.   ما از این به بعد سعی می کنید همراه نویسنده پیش برویم ایشان روزی دو یا سه قسمت می گذارند. بعضی روزها هم به دلیل مشغله هایی که دارند قسمت جدید به روز نمی کنند. به هر حال هروقت ایشان داستان را گذاشتند ما هم در سایت داستان را قرار می دهیم و در کانال گیسوم به آدرس زیر اطلاع رسانی می کنیم.   درضمن نویسنده ۵شنبه ها و جمعه ها داستان نمی نویسد. https://telegram.me/gisoom_ir مقدمه نویسن...
6 تير 1395

بدون عنوان

#قسمت هجدهم داستان دنباله دار نسل سوخته: عزت از آن خداست ... دفتر رو در آوردم و دادم دستش ... - آقا امانت تون ... صحیح و سالم ... خنده اش گرفت ... زنگ تفریح، از بلندگوی دفتر اسمم رو صدا زدن ... - مهران فضلی ... پایه چهارم الف ... سریع بیاد دفتر ... با عجله ... پله ها رو دو تا یکی ... دو طبقه رو دویدم پایین ... رفتم دفتر ... مدیر باهام کار داشت ... - ببین فضلی ... از هر پایه، 3 کلاس ... پونصد و خورده ای دانش آموز اینجاست ... یه ریز هم کار کپی و پرینت و غیره است ... و کادر هم سرشون خیلی شلوغه ... تمام کپی های مدرسه و پرینت ها اونجاست ... از هر کپی ساده ای تا سوالات امتحانی همه پایه ها ... از امروز تو مسئول اتاق کپی هستی ... کل...
6 تير 1395

بدون عنوان

#قسمت سی و سوم داستان دنباله دار نسل سوخته: دلت می آید؟ ... نهار رسیدیم سبزوار ... کنار یه پارک ایستادیم ... کمک مادرم وسایل رو برای نهار از توی ماشین در آوردم ... وضو گرفتم و ایستادم به نماز ... سر سفره نشسته بودیم ... که خانمی تقریبا هم سن و سال مادرم بهمون نزدیک شد ... پریشان احوال ... و با همون حال، تقاضاش رو مطرح کرد ... - من یه دختر و پسر دارم ... و ... اگر ممکنه بهم کمکی کنید ... مخصوصا اگر لباس کهنه ای چیزی دارید که نمی خواید ... پدرم دوباره حالت غر زدن به خودش گرفت ... - آخه کی با لباس کهنه میره سفر؟ ... که اومدی میگی لباس کهنه دارید بدید ... سرش رو انداخت پایین که بره ... مادرم زیرچشمی ... نگاه تلخ معناداری به پدرم ک...
6 تير 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماجون می باشد